ذبيح الله صفا
1283
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* صبح در خواب عدم بود كه بيدار شديم * شب سيه مست فنا بود كه هشيار شديم به شكار آمده بوديم ز معمورهء قدس * دانهء خال تو ديديم و گرفتار شديم عالم بىخبرى طرفه بهشتى بودست * حيف ، صد حيف كه ما دير خبردار شديم پاى زنگار بر آيينهء ما مىلغزد * صيقلى بسكه از آن آينه رخسار شديم * با گرانجانى تن دل چه تواند كردن * دانهء سوخته در گل چه تواند كردن خاكسارى و تحمل زرِهِ داوديست * شورش بحر بساحل چه تواند كردن پاى خوابيده بفرياد نگردد بيدار * پند با عاشق بيدل چه تواند كردن سيل از كشور ويرانه تهيدست رود * باده با مردم غافل چه تواند كردن ايمنست از خطر پردهدران پردهء غيب * خار با آبلهء دل چه تواند كردن هر سر خار اگر نشتر الماس شود * با گرانجانى كاهل چه تواند كردن شرم اگر پردهء مستورى ليلى نشود * پردهء نازك محمل چه تواند كردن در پى حاصل اگر ديدهء موران نبود * آفت برق بحاصل چه تواند كردن مانع شورش دريا نشود صائب موج * با جنون قيد سلاسل چه تواند كردن * خون رغبت را به جوش آرد لب ميگون تو * بوسه را آتش عنان سازد رخ گلگون تو مىشود هر روز بر زنجيرش افزون حلقهيى * هركه مىگردد گرفتار خط شبگون تو طوق قمرى بر كمر زنار گردد سرو را * در گلستانى كه باشد قامت موزون تو مانع بىتابى دريا نمىگردد گهر * كى شود سنگ ملامت لنگر مجنون تو چون كند مجنون عناندارى دل بىتاب را * مىكند رقص روانى كوه در هامون تو عالم مكاره را مكر تو عاجز كرده است * چون برآيد صائب بيچاره با افسون تو * يك روز گل از ياسمن صبح نچيدى * پستان سحر خشك شد از بس نمكيدى صد بار فلك پيرهن خويش قبا كرد * يك بار تو بيدرد گريبان ندريدى چون بلبل تصوير بيك شاخ نشستى * ز افسردگى از شاخ بشاخى نپريدى